عمری با این خیال و توقع زیستم که :
_ بچه های خوبی دارم ، خیلی خوب مخصوصا دخترم که بچه بزرگتر بود ...
_ بچه هایم بزرگ خواهند شد ، دخترم ازدواج میکند و من با دامادم دوست میشوم و آنها و ما ، در کنار همدیگر زندگی میکنیم و به همدیگر کمک میکنیم ، مادی و معنوی..
_ سپس پسرم ازدواج میکند و عروسم به خانواده ما اضافه میشود ، میشویم شش نفر اما در قالب یک مجموعه شش تائی...
_ ما با هم و برای هم تلاش میکنیم و در رسیدن به آرامش و خوشبختی بهم کمک میکنیم و من تمام امکانات مالی و معنویم را در اختیار آنها قرار میدهم ...
_ سپس (اگر عمری باقی بود ) نوه خواهند آمد و بر شادی و خوشبختی ما خواهند افزود ...
_ اما ...
داماد آمد و با دختر رفت ...
بد جور هم رفت ...
عروس آمد و پسر رفت ...
جور یا ناجور رفت ...
فعلا نوه ای هم در کار نیست ...
_ زهی خیالات باطل...
همه توهم بود ...
توهمات...
ا![]()
برچسب:
نویسنده: امیر کریمیان