با تغذیه و آبیاری من جوانه زدی،
سالهامراقبت بودم از گزند آفات و بیماریها...،
تکیه گاهت بودم در بادها و طوفانها،
نگذاشتم هیچ رهگذری به تو گزندی برساند،
شاخه هایت را هرس (تربیت) کردم تا صاف و زیبا قد کشیدی ،
نه شب خسبیدم و نه روز آرام گرفتم،...
بالاخره بزرگ شدی و توانستی روی پاهای خود بایستی،
هرچندهنوز خودت به مراقبت نیاز داشتی اما وظیفه مراقبت از دیگری را هم برعهده گرفته ای ،
داری به ثمر می نشینی .
اکنون که بپای تو پیر و فرسوده شده ام ،
نه به ثمر تو نیازی دارم،نه به اینکه مراقبم باشی ،
تنها اجازه بده زیر سایه ات بنشینم و تکیه کنم تا اندکی بیاسایم و رمقی بگیرم و رخت بربندم،
چرا که میدانم....، میدانم که دیگر کسی را به من احتیاجی نیست و وقت رفتن است ،
فقط بگذار لختی زیر سایه ات خستگی سالهای عمرم را بدر کنم ،
نگران نباش باری روی دوشت نخواهم بود ،
حتی شاید جسم پوسیده ام قوت خاک و ریشه ات بشود ...!!!
ا
برچسب: فرزند,
نویسنده: امیر کریمیان