خرید بک لینک
فرزندم،
بذر تو را من کاشتم ،

با تغذیه و آبیاری من جوانه زدی،

سالهامراقبت بودم از گزند آفات و بیماریها...،

تکیه گاهت بودم در بادها و طوفانها،

نگذاشتم هیچ رهگذری به تو گزندی برساند،

شاخه هایت را هرس (تربیت) کردم تا صاف و زیبا قد کشیدی ،

نه شب خسبیدم و نه روز آرام گرفتم،...
بالاخره بزرگ شدی و توانستی روی پاهای خود بایستی،

هرچندهنوز خودت به مراقبت نیاز داشتی اما وظیفه مراقبت از دیگری را هم برعهده گرفته ای ،

داری به ثمر می نشینی .

اکنون که بپای تو پیر و فرسوده شده ام ،

نه به ثمر تو نیازی دارم،نه به اینکه مراقبم باشی ،

تنها اجازه بده زیر سایه ات بنشینم و تکیه کنم تا اندکی بیاسایم و رمقی بگیرم و رخت بربندم،

چرا که میدانم....، میدانم که دیگر کسی را به من احتیاجی نیست و وقت رفتن است ،

فقط بگذار لختی زیر سایه ات خستگی سالهای عمرم را بدر کنم ،

نگران نباش باری روی دوشت نخواهم بود ،

حتی شاید جسم پوسیده ام قوت خاک و ریشه ات بشود ...!!!

ا

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۰۶ساعت 18:8 توسط احسان |

برچسب: فرزند, نویسنده: امیر کریمیان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 18:09

صفحه بندی