او غریبه بود، اما حالا غریبه نیست!! ....
_________________________________
دستی پر مهر و سخاوت داشته باشی و متهم به خلاف آن باشی....
سلامتی جسمی و روحی و خستگیت به خاطر او باشد ولی او بیمارت بداند و در اثبات بیماری روانیت جان فشانی! کند....
بخاطر این که رهایش کنی تا از تو جدا شود و ( شاید ،شاید ،شاید ...) با جدایی از تو خوشبخت باشد ،بدبختی تو و تمام خانواده ات را میبیند و میپذیرد فقط بخاطر خودش، رضایت و خشنودی تو برایش بی ارزش ....
آیا کسی این رنجها را میتواند بفهمد....
...او فرزند من است ...
میخواهی سزای این خیانت به پدر و دروغها و تهمت ها را بدهی اما هنوز نمیتوانی دل از دوستی و محبت بطور کامل پاک کنی، هنوز با انسانیت آشنا هستی و در جنگ.... انسانیت باعث رنجت میشود، دروغ و پلیدی تا مغز استخوانت را میسوزاند،اما هنوز انسانیت و اعتقادات پاکت مانع بزرگی است تا دست انتقامت را بر سینه آنها بکوبی....
ونمیشود و نمی توانی با پلیدی و شیطان کنار بیایی و تسلیم شوی و مانند آنها عمل کنی ....
به من بگویید با این اوصاف و اوضاع چکار میکردید؟!صبر میکردید سالها بگذرد و کائنات ، خداوند یا بهر اسم دیگر،تقدیر و سنت الهی گریبان آنها را بگیرد؟و حتی اگر بعد از مرگ شما باشد ؟
تمام عمر صبر کرده باشی و بدانی تا پایان عمر هم باید صبر کنی تا فقط نتیجه بدبختی آنها را ببینی!!!؟
انتظار شیرینی نیست .....
انتظار تلخی است...



...
برچسب: نامه,
نویسنده: امیر کریمیان